Monday, April 26, 2010


من نمی فهمم که چرا بعضیا دوس دارن انقدر بالا بالا سیر کنن....چه الان که طبقه چارمم چه اون موقه که هشتم بودم یه خر زنبوره بود که من از ترسش این پنجره رو نمی تونستم باز کنم....چند روز پیش از سر غفلت پنجره رو باز کردم و ایشون امون ندادن....خودمو کشتم تا با خواهش و تمنا تشریفشون رو بردن....الان که هوا عالی شده باید از پشت شیشه حسرت بخورم....بابا انقدر این خره که خودشو می زنه به شیشه

Saturday, April 17, 2010


از بچگی به جک و جونورا خیلی علاقه داشتم...همیشه یه موجودی تو دست وبالم پیدا می شد که باش ور برم...جوجه..ماهی..خرگوش..گربه..کفتر..سگ..لاک پشت..خرچنگ..حتی یه بار یادمه برای نجات جون یه گوسفند،نشستم پشتش و طول باغ بابا بزرگم رو روندمش...البته من تنها نبودم و یه فامیل پشت من می دوییدن. اینه که کلا حیوونا برام موجودات مهمی هستند. با این وجود هیچ وقت تصور این رو نمی کردم که یه روزی از پشت پنجرم دو تا آهو ببینم...تو اتاقم بودم که پسر خالم که مهمونم بود جیغ زد که آی بودو...منم فکر کرنم که باز یه خبری تواین دنیای مجازی افتاده و اول به صفحه مانیتورش نگاه کردم که دیدم داره بیرون رو نشون می ده...کف کردم از دیدن اون جونورا...عالی بود...می دونستم که درخت دور و بر خونم زیاده ولی توجه نکرده بودم که شاید خونم وسط جنگل باشه...خلاصه این که آدم صحنه هایی تو زندگی براش پیش می یاد که هیچ وقت فکرشو نمی کرده...اگه بچه بودم و می دونستم شاید به امید همچی روزی شبا خوابم نمی برد

Saturday, January 30, 2010

مردن دوست داشتنی نباشد تو را از زندگی کردن می رهاند

Thursday, December 17, 2009



بضی وقتا آدم نمی فهمه چی کار می کنه و بعدا که نگاه می کنه می بینه که ااااا عجب جو گیری شده

Thursday, December 3, 2009


اینجا یه دو روزم که آفتاب می‌شه....هوا انقدر سرد می‌شه که مس سگا پشیمون میشی‌ که هر روز برای این آفتاب شدن کلی‌ دعا کردی....من نمی‌فهمم....مگه چی‌ می‌شه خدا بعضی‌ چیزارو با هم بده....مگه بده بستون داره با ما آخه مگه...خلاصه برای شادی بعضی‌ دوستا باید بگم که من دیگه دارم خیلی‌ سرما میخورم ...