
از بچگی به جک و جونورا خیلی علاقه داشتم...همیشه یه موجودی تو دست وبالم پیدا می شد که باش ور برم...جوجه..ماهی..خرگوش..گربه..کفتر..سگ..لاک پشت..خرچنگ..حتی یه بار یادمه برای نجات جون یه گوسفند،نشستم پشتش و طول باغ بابا بزرگم رو روندمش...البته من تنها نبودم و یه فامیل پشت من می دوییدن. اینه که کلا حیوونا برام موجودات مهمی هستند. با این وجود هیچ وقت تصور این رو نمی کردم که یه روزی از پشت پنجرم دو تا آهو ببینم...تو اتاقم بودم که پسر خالم که مهمونم بود جیغ زد که آی بودو...منم فکر کرنم که باز یه خبری تواین دنیای مجازی افتاده و اول به صفحه مانیتورش نگاه کردم که دیدم داره بیرون رو نشون می ده...کف کردم از دیدن اون جونورا...عالی بود...می دونستم که درخت دور و بر خونم زیاده ولی توجه نکرده بودم که شاید خونم وسط جنگل باشه...خلاصه این که آدم صحنه هایی تو زندگی براش پیش می یاد که هیچ وقت فکرشو نمی کرده...اگه بچه بودم و می دونستم شاید به امید همچی روزی شبا خوابم نمی برد
1 comment:
heh.... che bahal
Post a Comment